الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
273
الغدير ( فارسي )
گفتهاند اصل وى از كوفه است همانطور كه در بيشتر كتب هم آمده است و نيز گفتهاند كه او قريشى است . دعبل بيشتر در بغداد مىزيست و از ترس معتصم كه به هجوش پرداخته بود ، مدتى از آن شهر بيرون رفت و دوباره برگشت و به گشت و گذار ، در آفاق پرداخت . به بصره و دمشق شد و به روزگار « مطلب بن عبد اللَّه بن مالك » به مصر آمد و او دعبل را به ولايت « أسوان » گمارد و چون خبر يافت كه شاعر به هجوش پرداخته است ، بر كنارش كرد و عزل نامه را به غلام خود سپرد و گفت به اسوان ميروى و تا روز جمعه منتظر مىمانى تا دعبل به منبر رود و چون بر منبر شد نامه را به او مىدهى و وى را از خطبه باز مىدارى و از منبر به زير مىآرى و خود بجايش مىنشينى چون دعبل به منبر رفت و آماده خطبه خوانى شد غلام نامه را به وى داد . دعبل گفت بگذار تا از خطبه بپردازم و از منبر به زير آيم و نامه را بخوانم ، گفت نه ! مرا مأمور كردهاند كه تا نامه را نخوانى ، نگذارم خطبه بخوانى . دعبل نامه را خواند و غلام مطلَّب وى را به معزولى از منبر فرود آورد و وى از آنجا به جانب مغرب و به سوى بنى اغلب شتافت . ( اغانى ج 18 ص 47 ) دعبل با برادرش « رزين » سفرى به حجاز كرد و با برادرش « على » به رى و خراسان رفت و ابو الفرج ( 1 ) گفته است : دعبل از خانه بيرون مىآمد و سالها غائب مىشد ، و به دور دنيا مىگشت و با فايده و عايده بر مىگشت و دزدان و رهزنان وى را مىديدند و آزارش نمىكردند بلكه با او به خوردن و نوشيدن مىنشستند و درباره اش نيكى مىنمودند او نيز هر گاه آنان را مىديد سفره خوراك و شرابش را مىگسترد و آنها را دعوت مىكرد و غلامان خود « ثقيف و شعف » را كه مغنّى بودند فرا مىخواند و آن دو را به آواز خوانى مىنشاند و مىنوشاند و مىنوشيد و شعر مىخواند . دزدان نيز او را شناخته بودند و به جهت كثرت سفر با او خو گرفته و از او مواظبت مىكردند وصله اش مىدادند . دعبل در يكى از سفرها براى خود چنين سرود : در جائى فرود آمدم كه برق از آنجا نمىگذرد و دست خيال از حريمش كوتاه است
--> ( 1 ) اغانى ج 18 ص 36